حافظ

شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد شد

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

دلبر جانان من برده دل و جان من برده دل و جان من دلبر جانان من
از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من
روضه رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه رضوان من
این دل حیران من واله و شیدای توست واله وشیدای توست این دل حیران من
یوسف کنعان من مصر ملاحت توراست مصر ملاحت توراست یوسف کنعان من
سرو گلستان من قامت دلجوی توست قامت دلجوی توست سرو گلستان من
حافظ خوشخوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوشخوان من

مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید
جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید

ای هدهد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم زین جا به آشیان وفا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل میگویمت دعا و ثنا میفرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن کآیینهٔ خدای نما میفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا میفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست بشتاب هان که اسب و قبا میفرستم

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دائم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
حافظ
بر سر در معبد علم نوشته اند :هر که به درون گام می نهد باید ایمان داشته باشد.