عید سعید فطر



بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد
معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفت
هرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل مانده به دام تو
جان نیز چو واقف شد، او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم
بر بوی بهار تو، ازغیب رسید آمد
 
مولوی

رمضان، بارش رحمت بر عطش زار دل های شیفته

در هِـزاره ی هزار رنگ و زنگ ها و در بُـرهه ی التهاب ها، بشرِ دل بسته ی سرابها،

دنبال پناهگاه امنی برای آسودن و آزمودن خویش است. هزاره ی هزارآوایی که

مفهوم انسانیت و آدمیت را از بشریت گرفته است. سراب عطش افزایی که پریشانی

و التهاب آیین دیرین اوست. اینک پگاهی امیدآیین و صبحی راستین در افق زندگی

ماشینی و دودی مان در حال درخشش و جوشش است. پگاهی که آیینش، هماره

آیینه داری بوده است و دل سپردگی. دل در طپش است و اضطراب. عطش زاری که

هماره به واژه های کلیدی قاموسش دل بسته. آری، رمضان! ماه دل آشفتگی و

بیقراری. ماه پرآه طلایه داران معنویت. ماه دلدادگی ها و مویه ها. ماه پر قرار بیقراران.

رمضان، فصل رفتن از خود و رسیدن به یار. موسم مویه ها و گویه ها. نقطه ی عطف

برخاستن و در تاریکی گناه ها، شمعی روسن ساختن. براستی رمضان تخریب

ساختار گناه آلود وجودمان است برای تعمیر و بازسازی و دگرسازی ها، برای طلوعی

مجدد در عصر تجدد. رمضان، ماه خدا، برای خدا، با خدا. مگر نه آن است که لحظه

لحظه اش تکریم و تمجید انسان است و ارج  نهادن به نهاد پاک بشر.   مگر نه آن

است که نسیم شمیم دوست، از  ابرهای رحمت و عنایت هماره بر کویر دل های

خسته در این ماه پر ترنم وزیدن می گیرد؟! مگر این ماه ریزش گناهان و رویش امیدها

نیست؟! ماه تخلیه برای تجلیه، مهبط عنایات حق، حضور در سدره المنتهی دیدار،

آری ماه یعنی ماه من. فصل تلنگرها بر جام خیال، قدمی نزدیک تر از خاک به افلاک.

قدمی با پای دل تا پای یار. رمضان، آتشی بر خرمن و خرگاه غِیر؛ شهاب ثاقبی بر

ابلیس نَـفس؛ رمضان، رایحه ی دلربای دوست. کویر التهاب نیک فرجام. رمضان یعنی

آیه آیه رحمت و رافت. قالوا بلی خاک بر صلای سما. کرشمه ی دلنشین دوست بر

دل بیتاب. فصل کنار زدن ابر و حجاب و نقابها. اکسیر اخلاص در آیینه ی دلدار. باده ی

بادیه در اوج عطش. بوسه ی بسط در آشفته بازاری عصــر. پیاله ی پرپیمانه در ره

پاکبازی. تجلای جرس یار. خُم خُمخانه، جوش و تجلا. فصل وصل، سایه ی ساغرِ

ساقی. سحاب ناب رحمت بر سبوی مویه ها. فراق سَـحرانجام. شب قدر پر شراب.

شوق شمع جمع عشق. صبای پر صفا. خیمه ی دل پای طوبای وصال. رَستن از ما و

من، رُستن انابت از گِـل آلود منیت. اگر یادتان ماند و باران گرفت     

   دعایی به حال بیابان کنید.