حالا چرا
 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا


نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا



نی محزون


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی


تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی


هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی


باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی


تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی


شهریارا گر آئین محبت باشد

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی




طوطی قناد

الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی

نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی


به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد

کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی


چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت

الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی


قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین

خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی


من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد

چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدایی تو بیدادی


تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی

به افسون کدامین شعر در دام من افتادی


گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

به شرط آن که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی


خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن

اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی


جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز

تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی


به پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریار آخر

نگارین سایه‌ای هم دیدی و داد سخن دادی




ماه سفر کرده


ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی


شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی


آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی


آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی


چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی


دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی


تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی


تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه این بی سر و ته قصه واهی




انتظار فرج

 

ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

مه برلب افق لبه ای از کلاه تو


لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم

شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو


کی میرسی به پرچم خونین چون شفق

خورشید و مه سری به سنان سپاه تو


ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور

زلفش کشیده نقشه روز سیاه تو


شاها به خاکپای تو گل ها شکفته اند

ما هم یکی شکسته و مسکین گیاه تو


من روی دل به کعبه کوی تو داشتم

کآمد ندای غیب که این است راه تو


یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا

کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو


آئینه سازمت همه چشمه سارها

وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو


بعد از نوای خواجه شیراز شهریار

دل بسته ام به ناله سیم سه گاه تو



از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران...

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی؛
تو بمان و دگران، وای به حال دگران...!

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند، کران تا به کران

می روم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران...

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران...

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران!

ره بیداد گران، بخت من آموخت ترا !
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران...؟!

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن...
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری؛
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران...


شهریار